تبليغاتX
شیطان کوچولو

شیطان کوچولو

عاشقانه


تو رادوست ندارم نه دوستت ندارم!

اما هنگامي که نيستي غمگينم!

تو رادوست ندارم!

امانميدانم چرا....

آنچه ميکني در نظرم بي همتا جلوه ميکند!

وبارهادر تنهايي از خود پرسيده ام

چرا آنهايي که دوستشان دارم

بيشترشبيه تو نيستند...

تو رادوست ندارم!

اماهنگامي که نيستي

از هرصدايي بيزارم


حتي اگر صداي آناني باشد که دوستشان دارم

زيراصداي آنها

طنين آهنگين صدايت را در گوشم ميشکنند!

تو رادوست ندارم!

اماچشمان گويايت

بيش ازهر چشم ديگري بين من و آسمان آبي قرار ميگيرد...

آه ميدانم که دوستت ندارم

اماافسوس ديگران دل ساده ام را

کمترباور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

ميبينم که بر من ميخندند

زيرا آشکارا مينگرند

نگاهم به دنبال توست...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت13:41توسط محمد | |

دلم گرفته ای روزگـــــــــــــــــــار

غم تنهايي زماني سراغم آمده كه در كنارم بسيارند دوستان ولي داد از دوستان

چه بسيارند كساني كه با هر نگاهشان اعماق جهنم را حس ميكني و با كردارشان تمام ظلم جهان را

اي واي

كجاست آن منجي بشريت

كجاست آنهمه اعتقادات پاك

پاك همه چيز را فراموش كرده ايم

فرياد

فرياد از اين ظلمي كه خود به خويشتن ميكنيم

فرياد

نفرين به اين زندگي دل غرق خون

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت9:51توسط محمد | |

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در فکرهای ما "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهنیم ، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

 انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

 

چرا پس ؟

. (خاطره این برای تو نیست )

خاطره هرجاکه هستی بیادما باش

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت11:32توسط محمد | |

 ماه رمضان ماه مناجات ومهمانی خداوند بر شما دوستان عزیز گرامی باد

امیدورارم  این روزها و شبهای گوهر بار تسویه  خانه ای باشد برای دلهایمان.

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت9:51توسط محمد |

روزهای زندگی چه غریبانه میگذرند و در گذر آن انسانها همچو برگهای پائیزی به زیر می افتد و خرد میشود

زندگی واژه قشنگی است که تنها با عشق میتوان آنرا لمس کرد

تنها روزهای زندگیم را با عشق به خاطره و تنهائیهام سپری میکنم که شاید روزی برسد که من نیز همچو برگهای خزانی از شاخه رها بشم و آزادانه در آسمان نیلی وطن بپرواز در بیایم و بگم : .......

 

امروز جای خیلیها پیش ما خالیه و میتوانم بگم جای تو بیشتر از پیش در کنار مان خالیست و این هفت روز گذشته پیشتر از پیش جای خالیت را حس کردم.

(روز شمار خاطره : هفت روز از دیدار  ما گذشت )

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت7:38توسط محمد |

خـاطـــره هـرجـا میـری بیـاد مـن باش

بیاد عزیزی که خودش عزیز ترین


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت10:37توسط محمد | |

سلام خدمت تمامی دوستای گلم

تا امروز درباره همه چیز نوشتم ولی از این به بعد میخواهم با دوستای گلم درباره کارم و شغل حرفه ای خودم  که حسابداری صحبت بکنم.

میخواهم آموخته های  حرفه ای خودم را توی وبلاگم بنویسم .

حسابداری / طرز کار با نرم افزارهای حسابداری/ تنظیم صورتهای مالی/ تراز /.................

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت18:17توسط محمد | |

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را
بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!
ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم     کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را
از عشق خوب رویان من دست شسته بودم پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را
از نیکوان عالم کس نیست همسر تو بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را
در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را
ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را
تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را
ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را
مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را
من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را
گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را
از دهشت رقیبت دور است عاشق از تو در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت13:8توسط محمد | |

.

 

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

 

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

 

تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

 

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب

 

 

جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

 

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

 

 

 

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

+نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت18:17توسط محمد | |

 

اگر یار مرا دیدی به خلوت                   بگو ای بی‌وفا ای بیمروت

 
گریبانم ز دستت چاک چاکو             نخواهم دوخت تا روز قیامت

فلک در قصد آزارم چرائی               گلم گر نیستی خارم چرائی

 
ته که باری ز دوشم بر نداری         
میان بار سربارم چرایی

+نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت14:14توسط محمد |